نوشته شده توسط عطيه در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 13:25 موضوع | لينک ثابت
__________________ تصور كن اگر قرار بود هركس به اندازه دانش خود حرف بزند،چه سكوتي بر دنيا حاكم مي شد!!! (ناپلئون) " | ||||
| آفلاين |
نوشته شده توسط عطيه در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 13:17 موضوع | لينک ثابت
HTML clipboard
![]()
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
)چارلی چاپلین
نوشته شده توسط عطيه در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 13:7 موضوع | لينک ثابت
سلام بردوستان خوبم
امیدوارم حالتون خوب باشه وماه رمضون روبه خوبی پشت سرگذاشته باشین فقط میگم عیدتون مبارک
نوشته شده توسط عطيه در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 10:6 موضوع | لينک ثابت



جدايي تاريک است و گس
سهم خود را از آن ميپذيرم
تو چرا گريه ميکني؟
دستم را در دست خود بگير
و بگو که در يادم خواهي بود
قول بده سري به خوابهايم بزني
من و تو چون دو کوه دور از هم
جدا از هم
نه توان حرکتي
نه اميد ديداري
آرزويم اما اين است
که عشق خود را
با ستارههاي نيمههاي شب
به سويم بفرستي . . .

نوشته شده توسط عطيه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 9:9 موضوع | لينک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درون سينه آهي سرد دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همي دانم دلي پر درد دارم . . 


نوشته شده توسط عطيه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 9:4 موضوع | لينک ثابت
باسلام وعرض تسلیت به شادوستان
امیدوارم دراین شبهای بزرگ منوهم ازدعای خیرتون بی بهره نذارین
فقط خواستم بگم ازصمیم قلب التماس دعا
نوشته شده توسط عطيه در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 12:8 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط عطيه در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 12:0 موضوع | لينک ثابت
ميزنم دل ، من ديوانهبه درياي نگاهش
مي ربايد دل و دينم ، گوشه چشم سياهش![]()
اگر آن دلبر رعنا ، به نگاهي دل ما برد
تا ابد سر بسپارم ،بود اين جرم و گناهش![]()
آه از آن چاه زنخدان ،که بود دانه دامي
مست و سر گشته منم من،که فرو رفته به چاهش![]()
در ميان همه مردم ،بي پناه هستم و تنها
آه اگر آن بت زيبا، بپذيرد به پناهش![]()
زير بار غم عشقش، کمرم همچو هلال است
مي شود هچو هلالي، هر که بيند رخ ماهش![]()
ديده بر بستم و در خدمت آن سر روانم
تا نبينم به دو ديده، لحظه اي ناله و آهش![]()
دل او پهنه دريا، که پر از لو لو و مرجان
طعنه مردم نادان، به زبان کرده تباهش![]()
همه مردم دنيا چو مرا مانع راهند
جان به کف گيرم و خيزان، بروم در پي راهش
نوشته شده توسط عطيه در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 11:36 موضوع | لينک ثابت
۱- آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همهي انسانها برابرند. (مارتين لوتركينگ)
نوشته شده توسط عطيه در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 11:26 موضوع | لينک ثابت
سلام به همه دوستای گلم و به اونایی که واقعا عشق رو برای عشق دوست دارند
دو تا تذکر میدم که باید بهش توی این تاپیک توجه کنید:
1.از آوردن نام افراد و دوستانتون چه مستقیم و چه غیر مستقیم بپرهیزید(مثلا تقدیم به فلانی)
چون در صورت مشاهده ابتدا پست حذف شده و تذکر داده میشود و اگر برای بار بعدی تکرارشود از
ورود شخص به تاپیک جلوگیری میشود
2.این تاپیک برای بیان احساسات شخصیه و نیازی نیست خیلی ادبی باشه یا کلماتش خیلی خاص
باشه میتونید راحت بنویسید و حرف بزنید .چون همیشه حرفایی هست که گفتنش خیلی سخته
ولی راحت میشه اونهارو نوشت ولی توجه داشته باشید الفاظ بد و زشت ممنوع است.
_________________
نوشته شده توسط عطيه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 11:34 موضوع | لينک ثابت
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را
چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
نوشته شده توسط عطيه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 10:24 موضوع | لينک ثابت
خب برو...
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو...
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نكن
نفس های آخر است
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو...
یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میكشد
طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد
برو...
فقط برو.....
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
نوشته شده توسط عطيه در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 14:10 موضوع | لينک ثابت
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
نوشته شده توسط عطيه در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 13:42 موضوع | لينک ثابت


نوشته شده توسط عطيه در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 10:17 موضوع | لينک ثابت







نوشته شده توسط عطيه در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 10:7 موضوع | لينک ثابت
کم داریم به ماه مبارک رمضان نزدیک می شویم این ماه ماه بزرگی است ماه نزول قران است وما باید دراین روزها روزه بگیریم. برهرشخص بالغ واجب است که روزه بگیرد .
روزه گرفتن هم پاداش دارد امید واریم که همه ما روزه بگیریم
نوشته شده توسط عطيه در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 10:6 موضوع | لينک ثابت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد
خدا خنديد : وقت من بي نهايت است![]()
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟...![]()
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد : كودكيشان![]()
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند![]()
بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند
اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند![]()
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست
بياورند
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند![]()
![]()
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند![]()
دست هاي خدا دستانم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم![]()
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ ![]()
او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان
باشد
همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست![]()
داشته باشند
بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند![]()
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب
آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم![]()
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
كسي است كه به كمترين ها نياز دارد![]()
بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند![]()
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را
متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند![]()
بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟![]()
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه .
نوشته شده توسط عطيه در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 10:27 موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط عطيه در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 9:10 موضوع | لينک ثابت
دوستت دارم...
نوشته شده توسط عطيه در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 8:39 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

سلام به وبلاگ من خوش اومدين اميدوارم بهتون خوش بگذره
فهرست اصلي
دوستان
****music****
****مهرومحبت****
hackfa
***مستانه***
****همه جوره(روستاي زيباي غيوگ)****
****دل داغدیده ی پریسا****
~~***پچ پچ من باتو***~~
~~***ستاره ی گمشده***~~
~~***کوچه نشین***~~
~~***من تشنه ی آن دوچشم مخمورتوام***~~
~~***دختران اصلاح طلب***~~
~~***جسته گریخته ازهمه جا***~~
~~***خانه ي مد***~~
~~***جديدترين اس ام اس هاوموزيك ها(سحرعزيزم)***~~
~~****شميم عطرياس***~~
~~***پله پله تاملاقات خدا***~~
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
POWERED BY
http://www.clickchi.com/index.php?refer=sadafjun
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدهای این وبلاگ: